نویسنده :
لیلا - ساعت ۸:۱٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩
خدایا کفر نمی گویم ،پریشانم ،چه می خواهی از جانم ؟
مر ا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا ! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی زیر پای نامردان بیاندازی
وشب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی !
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خداوندا ! اگر در روزگر ما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو وآن سو روان باشد
زمین وآسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا ! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است و از احساس سرشار است .
«علی شریعتی
نویسنده :
لیلا - ساعت ٥:٢٤ ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٩
احساس

بسترم
صدف خالی یک تنهایی ست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری
نویسنده :
لیلا - ساعت ٥:۱۸ ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٩
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشام این ترانه از توست
آن بانگِ بلندِ صبحگاهی
وین زمزمهی شبانه از توست
من اندهِ خویش را ندانم
این گریهی بی بهانه از توست
ای آتشِ جانِ پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شدهی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی وگرنه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمات؟
کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست
من میگذرم خموش و گمنام
آوازهی جاودانه از توست
چون سایه مرا به خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست
نویسنده :
لیلا - ساعت ٤:۱۳ ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۸
چه غریب ماندی ای دل , نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری , نه ز یار انتظاری
غم اگربه کوه گویم , بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی , نتوان کشید باری
دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر , که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم , که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری , که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها
نویسنده :
لیلا - ساعت ٩:۳٦ ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ،۱۳۸٧
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
simin behbahani
نویسنده :
لیلا - ساعت ٥:٢٢ ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦
از مرگ…
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش، از ابتذال ، شکننده تر بود.
هراس من – باری- همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد.
*
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن….
اگر مرگ را ازاین همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
نویسنده :
لیلا - ساعت ٤:۱٤ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٦
تو در چشم من همچو موجي
خروشنده و سركش و نا شكيبا
كه هر لحظه ات مي كشاند بسويي
نسيم هزار آرزوي فريبا
تو موجي
تو موجي و درياي حسرت مكانت
پريشان رنگين افقهاي فردا
نگاه آلوده ديدگانت
تو دائم بخود در ستيزي
تو هرگز نداري سكوني
تو دائم ز خود ميگريزي
تو آن ابر آشفته نيلگوني
چه مي شد خدا يا ...
چه ميشد اگر ساحلي دور بودم ؟
شبي با دو بازوي بگشوده خود
ترا مي ربودم ... ترا مي ربودم
نویسنده :
لیلا - ساعت ۳:٤٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦
ادم ها به هم گل می دهند چون معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است. کسی که سعی می کند صاحب گلی شود پژمردن زیبایی اش را هم می بیند.اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد همواره با او میماند.
چون ان گل با شامگاه با غروب خورشید با بوی زمین خیس و با ابر ها های افق امیخته است.
... جنگل این را به من اموخت: که تو هرگز مال من نمی شوی و برای همین برای همیشه تو را خواهم داشت.تو امید روزهای تنهایی من اضطراب لحظه های تردید من و یقین لحظه های ایمان بودی.
پایولو کویلیو/بریدا
نویسنده :
لیلا - ساعت ٥:۱٥ ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦
آن که می گوید دوستت دارم
خیناگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
« احمد شاملو »
نویسنده :
لیلا - ساعت ۳:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦
| عکس روی تو چو در آینه جام افتادحسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه عکس می و نقش نگارین که نمودغیرت عشق زبان همه خاصان ببریدمن ز مسجد به خرابات نه خود افتادمچه کند کز پی دوران نرود چون پرگاردر خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخآن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینیزیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفتهر دمش با من دلسوخته لطفی دگر استصوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی | | عارف از خنده می در طمع خام افتاداین همه نقش در آیینه اوهام افتادیک فروغ رخ ساقیست که در جام افتادکز کجا سر غمش در دهن عام افتاداینم از عهد ازل حاصل فرجام افتادهر که در دایره گردش ایام افتادآه کز چاه برون آمد و در دام افتادکار ما با رخ ساقی و لب جام افتادکان که شد کشته او نیک سرانجام افتاداین گدا بین که چه شایسته انعام افتادزین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد |